خاطرات یک روسپی
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:55
پائلوکویلو از دفتر خاطرات يک روسپي براي اينکه يک ساعت با مردي بگذرانم، 350 فرانک سوييس ميگيرم. يک ساعت در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباسها را حساب نکنيم و تظاهر به محبت و صحبت دربارهي مسائل پيش پا افتاده و لباس پوشيدن را كنار بگذاريم، کل اين مدت ميشود يازده دقيقه رابطهي جنسي . يازده ...
هدیه فارغ التحصیلی
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:46
هدیه فارغ التخصیلی مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که ...
بال هایت را کجا جا گذاشتی؟
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:45
عرفان نظرآهاری بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ . . . . . پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت - اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت : - من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم . انسان خند...
بازی
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:44
بازی ایتالو كالوینو یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچیها را روانة كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه میتوانند هر كاری دلشان میخواهد بكنند.... شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود. و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی ...
سرجوخه
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:42
سرجوخه ریچارد براتیگان روزگاری دلم میخواست ژنرال شوم. سالهای اول جنگ جهانی دوم که درتاکوما به مدرسه ابتدایی میرفتم، بسیج عمومیبازیافت کاغذ راه انداخته بودند که همه چیزش به ارتش شباهت داشت. خیلی جالب بود و کارها را اینطور تقسیم کرده بودند: اگر بیست و پنج کیلو کاغذ...
نگاه مثبت آدم ها
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:41
یکی از استادهای دانشگاه تعریف میکرد… چندین سال پیش برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم. سه چهار ماه از آغاز سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروههای پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد. دقیقا یادمه از دختر آمر...
پنجره را باز کن
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:40
پنجره را باز کن، بگذار پرنده ها بخوانند. ريچارد کندی زمين را برف پوشانده بود . هارک پير کنارکلبه خود ايستاده بود و برای پرنده هايی که دور او جمع شده بودند دانه می ريخت. هارک گاهگاه می ايستاد و نفس عميقی می کشيد. بوی هوا از آمدن برف بيشتر خبر می داد . سايه ای از دور پيدا شد . سايه که خود را درک...
جهیزیه
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:38
منصور قلی زاده از اول می دونستم چیزی عاید من از این زمین گندمزار پدری نمی شه این شد که تصمیم گرفتم دنبال کار تازه ای باشم تا اینکه یکی از اقوام دور کاری برام پیدا کرد. اونم درنونوایی سنگکی! بدون هیچ حرف وحدیثی قبول کردم، کارم پخش نون و رسیدن به مشتریا بود. که اتفاقا خدا پدر مادر صاب نونواروبیا...
فرشته از عرفان نظر آهاری
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:37
نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند. نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.... او مسئول آن است که خوابهايم را...
از کارمند بانک سپه
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:35
امروز یه آقایی اومد از من پرسید که : چند برگ از دسته چکم به بانک رسیده ؟ منم نگاه کردم گفتم هر ۱۰ تاش رسیده.گفت :نه دسته چک اولم رو نمی گم، این جدیده ، از این ۲۵ برگی چند تا اومده؟ گفتم ؛مگه دسته چک جدید گرفتین ؟ و سریع دوباره سیستم رو چک کردم سیستم فقط یه دسته چک ۱۰ برگی نشون می داد ، مشتری هم ...
نوشته های یک کودک نفهم
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:34
وشته هاي يك كودك نفهم موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟ قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ٌّ چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيل...
حرف های خود را از سه صافی عبور دهید
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:34
. شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت: “گوش کن، میخواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو میگفت…” همسایه حرف او را قطع کرد و گفت: “قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذراندهای یا نه؟” گفت: “کدام سه صافی؟” - اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می...
تداوم یک زندگی
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:32
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: “باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.” اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرفهای من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمیدونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمیشد. هرطور بود باید بهش میگف...
سیلی متفاوت
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:31
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـهی هفـت سـالـه خـوردم! دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می...
مادر
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:30
یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد. وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بو...
دیوار عشق
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:29
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را در داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت: “مامان، مامان! وقتی من در حیاط بازی میکردم و بابا داشت با تلفن صحبت میکرد، تام با ماژیک روی دیوارِ اتاقی که شما تازه رنگش کردید، نقاشی کرد!” مادر عصبانی به اتاق تامی کوچلو رفت. تام...
یه لبخند تو به دنیا می ارزه
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:28
دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر كه شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر كودک كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه باز...
زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:26
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کفش، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر، حس ...
دختر و درخت
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:25
دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود. روزها یکی یکی میآمدند، اما کسی با آنها نبود. روزها هفته میشدند و دسته جمعی میآمدند اما کسی همراهشان نمیآمد. روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیلههایشان، ماه و سال میشدند و میآمدند اما کسی را با خود نمیآوردند. د...
خدای بزرگ من از تو کمک خواستم
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:24
خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم… . . . . . . . غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرفِ خط پرستارِ دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیکترین داروخانه رفت تا داروهای...