پرستش
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:23
"پرستش" ارسالی از هژیر جاهد، لطفا نظراتتون رو در مورد داستان نویسی این دوست عزیز بنویسید. . . . . . . برای ِ کفترای ِ خیابون ِ ولیعصر محمود خدا بود، چون هر روز صبح ساعت ِ 9 دو کیلو و نیم گندم از تو گونی بر می داشت و روی ِ ترازو می ذاشت، با وسواس ِ خاصی وزن می کرد و جلوی مغازش روی زمین می ریخت، س...
تفاوت عشق و ازدواج
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:21
یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت و با ارزش. وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم! چند روز بعدش به من گفت ...
گره
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:20
"گره" ارسالی از Sadegh Shadmani ، لطفا نظراتتون رو در مورد داستان نویسی این دوست عزیز بنویسید. . . . . . از خواب بیدار شده اما چشمانش را نمی خواهد باز کند هنوز خسته است، صدایی جز صدای جیک جیک گنجشک ها شنیده نمی شود. چای و نیمرویی اماده شده برایش اما اشتها ندارد. کنترل تلویزیون تکه تکه روی فرش اف...
لذت بخش ترین بوسه
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:19
. توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه میخرد نگاه میکردم. چه مانکنهائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز… زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور میرفت. شاخههای اضافی را میگرفت و برگهای خشک شده را جدا میکرد. از دیدن اندام گرد و قلنبهاش لبخندی گوشه ل...
قدرت بیان
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:13
جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن، پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش میروم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر میکرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید: “چی شده؟” جان جواب داد: “به روزنامه فروشی رو به رو...
با خشونت هرگز
-
تاریخ: 1392/5/29 ساعت: 1:06
سخت آشفته و غمگین بودم… به خودم میگفتم: بچهها تنبل و بد اخلاقند، دست کم میگیرند درس و مشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا، تا بترسند از من و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم… چشمها در پی چوب، هرطرف میغلطید، مشقها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید! اول...
قهوه نمکی
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:59
قهوه نمکی! او دختر رو توی یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند؛ اما خودش خیلی ساده بود و هیچکس بهش توجه نمیکرد. آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد. در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبیتر از آن بود که ...
57 سنت پول دختر کوچولو
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:58
57 سنت پول دختر کوچولو ... یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود ؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود . همونطور که از جلوی کشیش رد شد ، با گریه و هق هق گفت : " من نمیتونم به کانون شادی بیام ! " کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره ، کهنه و کثیف ا...
اتاق زیر شیروانی
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:57
اتاق زیر شیروانی منصور قلی زاده از درس خوندن بیزار و به نوعی که دوست ندارم بگم برای چه پیش آمدی واحدهای دانشگاه را رها کردم، بهتر دیدم یه هنری یاد بگیرم که لااقل بتونم با آن زندگی رو بگذرونم و کمتر سربار پدر ومادرم باشم، رفتم کلاس آرایشگری که از بد تقدیرم اونجا هم با کسی آشنا شدم، که باعث شد. ...
فرآیند پیر شدن
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:56
فرایند پیر شدن (داستان نیست اما خوندنش خالی از لطف هم نیست ) چند دوست قديمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند میخواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستورانهای مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشمانداز بروند زيرا خدمتکاران خوشگلی دارد. ١٠ سال بعد که همگی...
تردید در پرواز
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:56
"تردید در پرواز" ارسالی "مجتبی نادی " ... ( لطفا نظراتتون رو در مورد داستان بنویسید) همیشه در چند سانتیمتری آن غول لاستیکی نظاره اش میکرد اوایل برایش سخت بود آرام کنار چیزی بنشیند که همیشه باعث ترس و وحشت همه می شد تا حرکت می کرد دنیا را میلرزاند چنان محکم و استوار می کوبید و طرق طوروقی به را ...
کارگر
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:54
"کارگر" ارسالی "محسن سياري " ... ( لطفا نظراتتون رو در مورد داستان بنویسید) سر ميدان ايستاده بود،دور و برش پر بود از آدم هايي مثل خودش،آدم هايي كه آدم حساب نمي شدند هيچ جا. هر ماشيني كه اطراف ميدان توقف ميكرد همه دورش جمع ميشدند.بعضي ها بدون سوال سوار ميشدند،برايشان فرقي نداشت كه قرار است چه ك...
تردید
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:53
"تردید" ارسالی "محمد صادقی " ... ( لطفا نظراتتون رو در مورد داستان بنویسید) خیلی خود سر شده اند. حرف ،حرف خودشان هست .انگار نه انگار که دارم با انها صحبت می کنم . برای خودشان می چرخند هرکجا سرک می کشند ، شیطانی می کنند . حتی همین هفته گذشته وقتی به لباس فروشی رفته بودیم به جای اینکه دقت کنند و...
مهتاب
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:53
"مهتاب" ارسالی "وحید محبی " ... ( نظراتتون رو در مورد داستان بنویسید) دیشب مهتاب سراسر دشت را جادو کرده بود.من نیازی به چراغ زنبوری نمی دیدم. خاموشش کردم تا این غوغای سحر آمیز را بی مزاحمت اندکی هم مجاز تماشا کنم .کسی بسوی چادرم می آمد. با خاموشی چراغ منصرف شد و رفت.من حال خوشی داشتم .بی اختیا...
آلفا رومئو از حمید احمدی
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:49
طبق معمول جمعه شب ها، جای پارک نبود. مجبور شدم چند خیابان پایین تر، نزدیکی های میدان کاج پارک کنم. وقتی از ماشین پیاده شدم به شکمم لعنت فرستادم . با خودم گفتم «حالا اگه آب میوه نخوری، میمیری». روبروی آب میوه فروشی که رسیدم تقریباً از سرما بی حس شده بودم. به صف عریض و طویل آب میوه فروشی که نگاه کرد...
نیمه تمام
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:48
قاضی روی میز خم شد:خب دخترم؛دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟ دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد.چشم گرداند. چند لحظه به زن و مرد خیره ماند. قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند. دخترک با نگاه،رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد. قاضی از جا بلند شد. رفت و روی صندلی کنار ...
عرق خورها
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:46
حمید و اکبر هر شب مست و پاتیل میومدن خونه و هرچیهم زناشون بهشون قُر میزدن و اعتراض میکردن فایده نداشت. تا اینکه یه روز با هم تصمیم میگیرن که برای اینکه شوهراشونو ادب کنن بهشون بگن، اگر شما دست از این کاراتون برندارید.... ماهم آخر هفتهها میریم مشروب خوری. وقتی به اکبر وحمید میگن، اونا ککشونم نمی...
اشتباه
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:46
دکتر “فینیس ولچ” دانشمند مشهور گفت: بله، البته من میتوانم ارواح مردگان را احضار کنم. اسکات رابرتسون، استاد جوان زبان و ادبیات انگلیسی، با لبخند پرسید: واقعا دکتر ولچ؟ دانشمند خودش را به طرف استاد جوان کشید و گفت: میخواهم بگویم که … و در حالی که با نگاه چپ و راست را می پایید تا مبادا کسی گوش ایستاده...
خیانت سام
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:45
هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می آورد. یه زندگی پر از مهر و محبت. تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیلی زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا آخرین لحظه عمرش...
داستان شماره 1
-
تاریخ: 1392/5/28 ساعت: 20:44
مثل همیشه تنها در خانه نشسته ام.سیگارم روشن و چای ام کنار م ومثل همیشه انتظار آمدن کسی را ندارم اما ناگهان زنگ به صدا در می آید و من به خیال توهمی مانند همیشه که از سر تنهایی از پنجره بیرون رانگاه می کنم یا گوشی آیفون به دست به صدای بیرون گوش و تصویر را می نگرم تا شاید کسی را که می خواهد به سراغ...